نپرس نخ چندم است
خودم هم نمی دانم این دود
کی از حریم اتاق ام سردرآورد
چه لحظه ایی
به رقص تو شبیه شد
با آن دامن حریر سپید
نپرس این تخیل چندم است
خودم هم نمی دانم این رقص
کی با سیگار
در آمیخت
یه پیاده رو
یه جفت دست که توی جیب هات قایم کنی
و یه آرزو
که زیر بارون
لبخند یه دخترک رو شکار کنی

نوشیدنی شبانه
و سیگارایی
که توی تاریکی شب دود میکنی
تو فکرایی تو سرته
مثه شب
که توی دود سیگارت حالی به حالی میشه...

پنشنبه ی پیش یه سر رفتم سر خاک رفتگان . خدا رفتگان شوما رو هم بیامرزه . دونه دونه سر زدم و فاتحه خوندم زیر لب . تا رسیدم به مزار تقی ایلچی . سنگ مزارو یه صفایی دادم و ترمه پهن کردم . یه فلاکس چایی همرام آورده بودم زدم تو کارش . چایی رو که بفرما زدم بهش دیگه بغض ام ترکید . یاد یه خاطره افتادم . یه بار که با تقی اومدیم گلزار یه اتفاق جالبی افتاد . تقی رفت سر خاک یاور بشکنه . یه کم نشست و فاتحه خوند . بعد پا شد با یه سطل آب قشنگ مزار رو شست . نیگاش میکرد . یه آهی کشید و گفت : میدونی مختاری ! ( نومی که مرحوم تقی باهاش ما رو صدا میزد ) . میدونی فلسفه ی سنگ مزار شستن چطوریاس ؟ گفتم نه ..توبگو . گف : اول اول دلت یه حالی میشه که بری سر بزنی رفته ها رو . وختی میای سر خاک عزیزت حکما سنگ مزارشو خاک گرفته میبینی . دلت میگیره . پا میشی آب و جاروش میکنی . هم مزار نونوار میشه هم دل گرفته ی تو . بعد هفته بعدش که میرسه باز دلت یه جوری میشه . پیش خودت میگی حالا مزار اون عشقی بازم خاک گرفته س . خوبیت نداره پیش آشنا و غریب اونطور بمونه . اینه که باز یا علی میگی و میری گلزار . اینجا که رسید نیگام کرد و گف : حالا یه جایی نمی دی مارو مختاری ؟؟؟ . گفتم ای به چشم .
حالا حکایت من شده نقل خاک گرفته ی مرحوم ایلچی . هر چن وقت دلم یه حالی میشه و به عشق گرد گیری مزار دلم یه یا علی میرم تو کار گلزار ....
پ . ن : چن وختی نبودیم . بیشتر از اینم احتمالا نخواهیم بود. دوستان ببخشن .